تبليغاتX
آنچه احساس می کنم
زندگی
 

دلم بحال دست هایم می سوزد

به حال چشم هایم

که ترا نمی بینند

دلم برای خودم

که با تو بودن را

حرام کرده است

می سوزد

ولی نه سوختن و نه ساختن

هیچ چیز دیگر مرا

 به با تو بودن

 نخواهد رساتد

 می دانم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت   توسط خاکستر سرد  | 

 

انتحار به پایان رسیده است
اما
کسی تحسین نمی کند مرا
انگار بازهم
تنها زخمی به مرگ زده ام

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت   توسط خاکستر سرد  | 

 

من  تازه  فهمید ه ام
کوله پشتی های کفشدوزکها
در حسرت پرواز
 که هرگز زمانش فرا نرسید
خونین است

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت   توسط خاکستر سرد  | 

 

ساده ما
که دچار عفونت تاریخ گشته ائیم
ساده ما
که پذیرفته ا یم رنگ سرنوشتمان
برای همیشه کبود رنگ خورده است
خلاصه بگویم
ساده نیستیم
نشسته سایه گرکی
در چشمهای ما
این خون از آن کدام دوستی است
که می چکد هنوز
از لابه لای انگشتهای ما ؟
خلاصه تر هم که بگویم
باید آخرین حجره بازار کساد را
به مفت می فروخیتم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت   توسط خاکستر سرد  | 

 

بازگشتی نیست
شاید تنها مسیر مان را باید عوض کنیم
از بی راهه ای به بی راهه ای دیگر

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت   توسط خاکستر سرد  | 

 


ما پاک گشته ایم
دیر زمانی است
 هر سپیدی که می پوشیم
رنگ سرخ می گیرد
ما هر لحظه تطهیر می شویم
با خون دلی که در آن غسل می کنیم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت   توسط خاکستر سرد  | 

 

به چیزی جز مهربانی نیازمند نیستیم
با مهربانی بهشتی می سازیم
سزوار انسانی که بنده گی را تاب نمی آورد

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت   توسط خاکستر سرد  | 

 

من مسافری هستم
که جای مانده است
قرار بود با هم تا ته دنیا سفر کنیم
اکنون با چه شتابی باید
به قایقی برسم
که تنها چند پارو
تا ته دنیا
از سفرش
باقی نمانده است ؟

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت   توسط خاکستر سرد  | 

 

استخوانهای درد را دفن کرده ام
اما هنوز ارواح شومشان
هر شب رخمهایم را بیدار می کنند .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت   توسط خاکستر سرد  | 

 

من هنوز   انسانم

وقتی هنوز فکر می کنم

تا وقتی که هنوز می توانم

میزان درد را

که خون مرا

آلوده کرده

 بسنجم

 هنوز  انسانم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت   توسط خاکستر سرد  | 

 

 

می آییم
گفته یا نگفته شعری نغز
خوانده یا نخوانده سرودی
بی تقصیر
به آخرین کوچه از کوچه های بن بست می رسیم
می خواستم هنوز بنویسم :
 که عشق ....

قلم به دستم هنوز زنده بود
وقتی  که مرا به بهشت روانه می کردید

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت   توسط خاکستر سرد  | 

 

آنگاه که باد

خنیاگری آغاز کرد

جلوه ات

را آب های رهگذر

رقصان

در ذهن خویش ثبت می کنند .

تا هرگز زلال بودن

فراموششان نشود

 

پی نوشت : این نوشته لا به لای نوشته ها ی دیگر بود نمیدانم من نوشته ام یا از آن کسی دیگر است !

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت   توسط خاکستر سرد  | 

 

 وقتی یاس های دلم
به بی قرار بودنت 
گواه ایستاده اند
بادبان خاطرات من
به دست باد موافق است .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت   توسط خاکستر سرد  | 

 

زوزه می کشیم وقتی که درد گرگ می شود
ناگزیر به کوههای زاگرس پناه می بریم
آنجا بهترین مکان این دنیاست
زوزه ها تکثیر می شوند
 و ما ذره ذره با برفهای زاگرس آب می شویم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت   توسط خاکستر سرد  | 

 

عصیان خفته در " من ام "
یک قاچ سیب را
به بهشت ترجیح میدهد
اینگونه شد که انسان نجات یافت
وگرنه هنوز
در کنجی از بهشت
نشسته بود و دعای شب می خواند .

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت   توسط خاکستر سرد  | 

 

چه دردی دارد سوختن
قبل از آنکه
حتی عشق به حدی که گرممان کند
نصیبمان نشد ...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت   توسط خاکستر سرد  | 

 

گناه می کنیم
پی در پی
داس را به شانه بت برزگ می اندازیم
- او گناه کرده است
ما را
او فریب داد است .
شیطان را از دست انسان خلاصی نیست !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت   توسط خاکستر سرد  | 

 

آفتاب فردا
پرنده ای که دیشب مرد را
زنده نمی کند
 اما نگاه کن که عاشقی
 زیر خروار ها برف هم زنده می ماند
فردا همیشه روز دیگری است
و گرنه دنیا تا کنون هزار بار به آخر رسیده بود .

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت   توسط خاکستر سرد  | 

 

مرد برفی همیشه می خندید
مرد برفی دلش مثل برف سفید بود و پاک
چند سالی است
کسی ندیده در حیاط ایستاده می خندد
می گویند دیگر به زمین بر نمی گردد
زمین بیش از اندازه کثیف شده است
عشق را باید به آسمان ببریم .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت   توسط خاکستر سرد  | 

 

ایمان به چه درد می خورد
حتی کفر هم دیگر بیهوده است
اعتبار زندگی از دست رفته است
وقتی که در سکوت به من اشاره نمی کنی
وقتی که در غوغا به یادم نمی افتی

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت   توسط خاکستر سرد  | 

 

دستهایم را پل می کنم
چشم هایم را جاده
مهربانیم را دلیل
که ترا در تمام نقشه های جغرافیا جستجو کنم
نمی یابمت نقشه ها راست می گویند
کوهی که آتشفشان عشق می شد
خاموش گشته است .

 

 


 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت   توسط خاکستر سرد  | 

 

خاطره ها را
همین کوجه ها بما دادند
زندگی در همین کوچه ها زیست
وقتی هنوز
ما با هم مهربان بودیم .

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت   توسط خاکستر سرد  | 

 


فریادی برای من نمانده است
اگر در سمت دوست داشتن ایستاده ای
گوش کن ...
 هرشب به نجوا می خوانمت ...
 بیا ...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت   توسط خاکستر سرد  | 

 

چشم که می بندم
از روز ها عبور می کنم
به شبی در کنار تو می رسم
یک عمر دور از تو
هفت قدم مانده به دست هایت
خشک می شوم .

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت   توسط خاکستر سرد  | 

 

 

آنقدر نزدیک گشته ای

که با اشاره میفهمی

با لمس درک می کنی

بگو در کدام نقطه مرا تمام می کنی  ؟

بگو از کدام ارتفاع تلخ

 گذشته های سنگینم

سقوط می کنند ؟

عریانی ام در کدام تاریخ ثبت می شود ؟

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت   توسط خاکستر سرد  | 

 

مر گ نمی ترساندم
حتی پرنده ای سیاه
حتی فریب هم ترسناک  نیست
وقتی که راستی

هرگز به زندگی پا نمی نهد
و فریب دیگر ی
ما را به راستی فریب می دهد .

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت   توسط خاکستر سرد  | 

 

این آسمان که اینگونه سمج با ابرها ستیز می کند
می داند که ابرها هزار بار گریستند
اما گویا کسی در این زمین خشک
برای همیشه خیس نمی شود .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت   توسط خاکستر سرد  | 

 

کسی به زندگی با من فکر میکند

دردناکی عشق از این بیشتر نمی شود

من در درون خویش کسی را نمی بایم

که مانند اولین عشقی که آفریده شد

کسی را را عاشقانه بخواهد

من در تازه ترین وحشتم

که هر روز صحنه ای به آن وصل می کنم

کسی را انگار با خودم

در کویر ی که اسمی برایش نمی دانم

به سمت سراب می برم

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت   توسط خاکستر سرد  | 

 

لاشخورها به بهشت می روند
و جنازه های بی تقصیر
همچنان طعمه می شوند
گاهی هوای بهشت که می آید
به یاد می آورم اشتباه بزرگی است زیستن

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت   توسط خاکستر سرد  | 

 

گاه هوس میکنم 

از زیستن دست بردارم

تنها به آنچه از مرگ مانده بسند ه کنم

چه زیستنی است که از مرگ

دردناک تر جلوه می کند ؟

مرگی که مثل تصویر عجوزه ای

نفرت انگیز است .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت   توسط خاکستر سرد  |