تبليغاتX
آنچه احساس می کنم
زندگی
 

شنیده ام که می گویند

وقتی کسی را نمی شناسی

از رفتنش غمگین نمی شوی

اما تو ناشناخته ای هستی

که من  از هر ملال تو

روزی هزار بار می میرم

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت   توسط خاکستر سرد  | 

 

 " ما " انتهای تنهایی ایست
انتهای دلتنگی
وقتی هنوز با تمام احساست نمی خندی
وقتی هنوز  تمام آنچه را که قبل از این
 ازان تو بود
 نمی بخشی
یعنی هنوز  " ما " بدنیا نیامده است
یعنی هنوز  تنهایی
یعنی هنوز ممکن است
آنکه  امروز در کنار توست
از آن آغوش دیگری باشد .

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت   توسط خاکستر سرد  | 

 

من باد را دوست نمی دارم
داغ دوست دارم های ناهوشیار را
در دلم تازه می کند .......

 

 


+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت   توسط خاکستر سرد  | 

 

با همین پای پیاده که می آیم
چیزی به انتهای راه نمانده است
از من نخواه که عجول تر باشم
تند تر که بیایم
شاید همه چیز به انتها برسد ...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت   توسط خاکستر سرد  | 

 

بودن راز تحمل بی دردی است
فرصت برای بودن نمی ماند
وقتی که
مرد
بناممت

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت   توسط خاکستر سرد  | 

 

از کودکی حس کرده ام

پدر داشتن

یعنی که

سنگری دارم

و می توانم

بی هیچ واهمه

دنیا را اسیر خود سازم

اکنون که پدر شده ام

حس می کنم

دنیا زندان بزرگی است

تنها لبخند کودکانم

مرا از آن آزاد می کند .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت   توسط خاکستر سرد  | 

 

دروغ می گویم

وقتی که می خندم

وقتی که می گویم  

  " بخاطر آنکه  می شناسمت !!!

دوستت دارم !!  "

دروغ .............

شاید نیاز ساده ایست

برای زیستن

وقتی تحمل راستی سخت می شود .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت   توسط خاکستر سرد  | 

 

ذره ایی که سالهاست

پشت پیراهنش مخفی است

میدانم دنبال ذره ای است

که با هم کمی بزرگتر شوند

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت   توسط خاکستر سرد  | 

 

درد هایی که می کشم

چیز کمی نیست

یک روز

از میان همین درد ها

عروج می کنم

با اولین کسی

که با من

درد می کشد .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت   توسط خاکستر سرد  | 

 

بزرگ حرف می زنم

تا کمی بزرگتر دیده شوم

در میان تمام کوچک هایی که

 بزرگ دیده می شوند

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت   توسط خاکستر سرد  | 

 

گاهی وقتی درد تازه ای آغاز می شود ..

درد کهنه فراموش می شود ...

شماره صفحه را به خاطر که بیاوری ...

دوباره درد کهنه باز می شود ......

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت   توسط خاکستر سرد  | 

 

آنقدر روحم رقیق شده است
که وقتی غرق می شوم
هیچ نجات غریقی
انسان بودنم را تشخیص نمی دهد .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت   توسط خاکستر سرد  | 

 

از اشتهای خواستن ِ هر روزه ات

بیرون خزیده ام

به جذابه ات فکر میکنم 

به افسونی که از تنت آویزان است

و مرا سالها

به

تنهایی

در کنار تو تبعید کرده است .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت   توسط خاکستر سرد  | 

 

تنها به خاطر عهدی که بسته ایم

در کنار هم هستیم

گفتن دوستت دارم

حتی

در زمان معاشقه نیز

دشوار است

جالب است ....

 من غیر از تو

کسی را نمی خواهم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت   توسط خاکستر سرد  | 

 

می اندیشم
می اندیشم
شیشه ها
اندیشه ام را
زخم می کنند
برای التبام زخم ها
غروب میکنم

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت   توسط خاکستر سرد  | 

 

دیگر نگرانت نمی شوم

دیگر می فهمم که نیستی

دیگر می فهمم

برای همیشه

از چشمهایم گریختی

چند وقتی است

پنجره را بسمت تنهائیم باز می کنم

بادبادک خیال ترا پرواز می دهم

ریسمان بادبادک ات

 در آسمان من

هر روز کوتاه می شو د

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت   توسط خاکستر سرد  | 

 

مرا با خودت ببر

از امروز تا فردا

همراهی ام کنی

من آفتابی برای  تو می شوم

وتو هر صبحگاه  بی تکرار

 بخت خفته ام را بیدار می کنی

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت   توسط خاکستر سرد  | 

 

هرگز عشقی که به جدایی منجر بشود  یا به خیانت یکی از طرفین رابطه منجر گردد را درک نمی کنم ...عشق تنها عشق می آفریند ...آنچه بین ما انسانها ردو بدل می شود تنها داد و ستد نیاز هاست . وقتی فکر میکنیم آنچه داشته ایم را بخشیده ایم  و باید تنها  پاسخی که انتظار می کشیم را دریافت کنیم . حماقت ما خنده دار می شو د .......

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت   توسط خاکستر سرد  | 

 

می خواهم

 دل به تو بسپارم

می خواهم

یقین کنم

زیستن

در قاب چشمهای تو

روز را پر از خورشید می کند

می خواهم

برای یکبار در تما م عمر

بفهمم  یگانه بودن چه لذتی دارد

که خدا را

در طول قرنها

به معجزه تشویق کرده است

می خواهم

ترا به تنهائیم  نشان دهم

می دانم

بعد از  حضور تو

برای همیشه ذهن مرا ترک میکند .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت   توسط خاکستر سرد  | 

 

کسی چه می داند !

امروز زاده می شوم

امروز زندگی را آغاز می کنم

بخاطر احساس های ناشی ام

امروز شاید عاشق کسی بشوم

قبل از غروب احتمال میدهم

شکست بخورم

 به انتها برسم

چه قدر مسخره شد !

کسی پاک کنی به من بدهد.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت   توسط خاکستر سرد  | 

 

حس میکنم باید مدتی از آدمهایی که می شناسم و از آنهایی که مرا می شناسند دور باشم . اینگونه حس امنیت بیشتری دارم . امروز این دفتر را باز میکنم . تا  حداقل وقتی نمی توان احساسی را با کسی که می شناسی به اشتراک گذاشت حس روزهای آینده را حداقل در جایی ثبت کرده باشم .

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت   توسط خاکستر سرد  |