تبليغاتX
آنچه احساس می کنم
زندگی
 

فکر میکنم
می شود
حتی بدون کفن
جان داد
در هر نقطه از این جان کندن که باشیم
راه تا بی انتها هموار می شود

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت   توسط خاکستر سرد  | 

 

اگر که بیاید
تمام جمله ها راست می شود
وگرنه سالهاست
که من  خود را فریب می دهم

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت   توسط خاکستر سرد  | 

 

 آسمان نمی بارد در فصلهای گرم
آنقدر بلند  می ایستد
در بالای چشم من 
که انگار هفت رنگ خمید ه اش را
قبلا ندیده ام .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت   توسط خاکستر سرد  | 

 

هنوز درون من آشفته است
منجی درون من
از ازدهام خواستن هایم
 خفه می شود هر روز

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت   توسط خاکستر سرد  | 

 

فاصله ها را که قدم میزنم
باور می کنم
هزار سال نوری
هنوز راه نرفته است
تا باورت کنم
کوتاهی عمر لحظه ها
اما مجالم نمی دهد
من باورت نمی کنم
عشق می ماسد
هر دو تمام می شویم .

 

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت   توسط خاکستر سرد  | 

 

دلم  خاطره می خواهد
 برای خاطر ات توست
که دلم  تنگ می شود
من با خاطرات تو ست که
 سر شار می شوم
کافی است از کنار تلخی های تو بگذرم
.........
 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت   توسط خاکستر سرد  | 

 

نمیدانم چرا آب هیچ اقیانوسی
نمی شوید دستهای مرا
در کدام فصل بی آرزو
جادوئی مرا سنگ کرده است !

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت   توسط خاکستر سرد  | 

 

کاش می شد رها کنیم
شبهایی که رفته است
پای خاطرات را
 چگونه می توا ن شکست ؟
می خواهم در  فردا یی که می آید
از نو خودم را  برای زندگی معرفی کنم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت   توسط خاکستر سرد  | 

 

گاهی جنگل سزاوار آتش است
وقتی که جغد ها در آن لانه می کنند
بی خبر می مانی
خشک می شوی
آتشی که باید در دلت باشد
به دامنت چنگ میزند
همه چیز نابود می شود
چرا که پنداشته ای
سبز ی تنها از آن توست
و من بیگانه با آنچه معصوم است 
انگار تنها آتش حمل می کنم

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت   توسط خاکستر سرد  | 

 

در چه جای محالی قرار گذاشته ای
من هرگز به آنجا نمی رسم
من درهمین  لحظه های کوتاه
بی تو بودن 
تمام میشوم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت   توسط خاکستر سرد  | 

 

لحظه ها

به اتوبوس های پر از مسافر

شبیه شده اند

جائی برا ی سوار شدن نمی یابم

پیاده پشت لحظه ها راه می افتم

با آنکه می دا نم

امروز

بی آنکه مرا به منزل برساند

تمام  خواهد شد .

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت   توسط خاکستر سرد  | 

 

گاه آرزو می کنم
هر گز به خاطر نیاورم ترا
ولی ........
 فردا 
دوباره شکل  عشق می شوی


 آرزوی  من محال می شود

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت   توسط خاکستر سرد  | 

 

نه زمین استوار بود
نه گامهایم
نه آرزو هایم
هر روز حسرت یک زمان آسوده
 از دسترسم دور می شود .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت   توسط خاکستر سرد  | 

 

از حرفهایم

از زخمهایم

از آنچه می خواهم و نمی یابم

از هر انچه می دانم و دوست نمی دارم

از هر آنچه اکنون

بودن یا  نبودنش

مرا زجر می دهد

به اندازه فضای گنگی که ذهنم را

اشغال کرده است

خسته ام .

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت   توسط خاکستر سرد  | 

 


از اندیشدن به مرگ خوشحال می شو م
تنها اوست که می گوید
 برای رسیدن به تو
هر لحظه دیر می شود

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت   توسط خاکستر سرد  | 

 

پیچک نیستم
که دور تنت پیچیده باشم
یا بیدی که از دوست داشتن بلرزم
بوسه را چون گامی بلند  برمیدارم
تا به تو نزدیک تر شوم .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت   توسط خاکستر سرد  |