|
|
|
|
|
این آسمان که اینگونه سمج با ابرها ستیز می کند
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت توسط خاکستر سرد
|
|
||
|
|
|
|
|
کسی به زندگی با من فکر میکند دردناکی عشق از این بیشتر نمی شود من در درون خویش کسی را نمی بایم که مانند اولین عشقی که آفریده شد کسی را را عاشقانه بخواهد من در تازه ترین وحشتم که هر روز صحنه ای به آن وصل می کنم کسی را انگار با خودم در کویر ی که اسمی برایش نمی دانم به سمت سراب می برم
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت توسط خاکستر سرد
|
|
||
|
|
|
|
|
لاشخورها به بهشت می روند |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت توسط خاکستر سرد
|
|
||
|
|
|
|
|
گاه هوس میکنم از زیستن دست بردارم تنها به آنچه از مرگ مانده بسند ه کنم چه زیستنی است که از مرگ دردناک تر جلوه می کند ؟ مرگی که مثل تصویر عجوزه ای نفرت انگیز است .
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت توسط خاکستر سرد
|
|
||