تبليغاتX
آنچه احساس می کنم
زندگی
 

استخوانهای درد را دفن کرده ام
اما هنوز ارواح شومشان
هر شب رخمهایم را بیدار می کنند .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت   توسط خاکستر سرد  | 

 

من هنوز   انسانم

وقتی هنوز فکر می کنم

تا وقتی که هنوز می توانم

میزان درد را

که خون مرا

آلوده کرده

 بسنجم

 هنوز  انسانم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت   توسط خاکستر سرد  | 

 

 

می آییم
گفته یا نگفته شعری نغز
خوانده یا نخوانده سرودی
بی تقصیر
به آخرین کوچه از کوچه های بن بست می رسیم
می خواستم هنوز بنویسم :
 که عشق ....

قلم به دستم هنوز زنده بود
وقتی  که مرا به بهشت روانه می کردید

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت   توسط خاکستر سرد  | 

 

آنگاه که باد

خنیاگری آغاز کرد

جلوه ات

را آب های رهگذر

رقصان

در ذهن خویش ثبت می کنند .

تا هرگز زلال بودن

فراموششان نشود

 

پی نوشت : این نوشته لا به لای نوشته ها ی دیگر بود نمیدانم من نوشته ام یا از آن کسی دیگر است !

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت   توسط خاکستر سرد  | 

 

 وقتی یاس های دلم
به بی قرار بودنت 
گواه ایستاده اند
بادبان خاطرات من
به دست باد موافق است .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت   توسط خاکستر سرد  | 

 

زوزه می کشیم وقتی که درد گرگ می شود
ناگزیر به کوههای زاگرس پناه می بریم
آنجا بهترین مکان این دنیاست
زوزه ها تکثیر می شوند
 و ما ذره ذره با برفهای زاگرس آب می شویم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت   توسط خاکستر سرد  | 

 

عصیان خفته در " من ام "
یک قاچ سیب را
به بهشت ترجیح میدهد
اینگونه شد که انسان نجات یافت
وگرنه هنوز
در کنجی از بهشت
نشسته بود و دعای شب می خواند .

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت   توسط خاکستر سرد  | 

 

چه دردی دارد سوختن
قبل از آنکه
حتی عشق به حدی که گرممان کند
نصیبمان نشد ...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت   توسط خاکستر سرد  |