تبليغاتX
آنچه احساس می کنم
زندگی
 

من  تازه  فهمید ه ام
کوله پشتی های کفشدوزکها
در حسرت پرواز
 که هرگز زمانش فرا نرسید
خونین است

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت   توسط خاکستر سرد  | 

 

ساده ما
که دچار عفونت تاریخ گشته ائیم
ساده ما
که پذیرفته ا یم رنگ سرنوشتمان
برای همیشه کبود رنگ خورده است
خلاصه بگویم
ساده نیستیم
نشسته سایه گرکی
در چشمهای ما
این خون از آن کدام دوستی است
که می چکد هنوز
از لابه لای انگشتهای ما ؟
خلاصه تر هم که بگویم
باید آخرین حجره بازار کساد را
به مفت می فروخیتم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت   توسط خاکستر سرد  | 

 

بازگشتی نیست
شاید تنها مسیر مان را باید عوض کنیم
از بی راهه ای به بی راهه ای دیگر

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت   توسط خاکستر سرد  | 

 


ما پاک گشته ایم
دیر زمانی است
 هر سپیدی که می پوشیم
رنگ سرخ می گیرد
ما هر لحظه تطهیر می شویم
با خون دلی که در آن غسل می کنیم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت   توسط خاکستر سرد  | 

 

به چیزی جز مهربانی نیازمند نیستیم
با مهربانی بهشتی می سازیم
سزوار انسانی که بنده گی را تاب نمی آورد

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت   توسط خاکستر سرد  | 

 

من مسافری هستم
که جای مانده است
قرار بود با هم تا ته دنیا سفر کنیم
اکنون با چه شتابی باید
به قایقی برسم
که تنها چند پارو
تا ته دنیا
از سفرش
باقی نمانده است ؟

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت   توسط خاکستر سرد  |